ویران شود این شهر که گرمخانه ندارد

  • شنبه - ۱۰ اسفند ۱۳۹۲
  • برف روی کاج ها نشسته است... و چنان به نظر می رسد که هیچ کجا، هیچ کس از باریدنش غمگین نیست... دوربینم را بر می دارم و از خانه بیرون می روم و پشت سرم صدای مادر را می شنوم که می گوید چتر... به ...

    خام بدم، پخته شدم، سوختم

  • شنبه - ۱۴ مرداد ۱۳۹۱
  • لیوان بستنی از پنجره ماشینی بیرون افتاد. رفتگری آن را با جارویش کنار زد. جوانی آن طرف تر نشسته بود، بسته ی روزنامه پیچی را کنارش گذاشته بود و رفتگر را نگاه می کرد. به فکر رفت. کمرش زیر بار خرج و مخارج زندگی خم ...