bahman

آوای کرمانشاه: بهمن زارعی یکی از کسانی است که روزنامه‌نگاری و عکاسی کرمانشاه را با او می‌شناسند. او تنها کرمانشاهی است که برنده جایزه دوسالانه عکس شده و جوایزی مثل: نفر اول جشنواره عکس مطبوعات غرب کشور و نفر اول تک عکس خبر جدار مرزی ایران و عراق را در کارنامه خود دارد. او عکاس ایرناست و علی‌رغم سروصدای زیادی که اسمش به پا می‌کند، خودش شخصیت آرامی دارد. علاوه بر آنکه در کار خود حرفه‌ایست، در میان روزنامه‌نگاران کرمانشاهی محبوب است وهمانطور که خودش می‌گوید به همه احترام می‌گذارد، حتی کسانی که به او بی‌احترامی می‌کنند. او در مذاکرات هسته‌ای لوزان، عکاس خبرگزاری جمهوری اسلامی بوده و معروف‌ترین عکس این روزهایش، تصویری از حسن روحانی، ریاست جمهوری ایران در کنار طاق‌بستان است. با او درباره تب‌وتاب و فراز و فرودهای کارش به گفتگو نشسته‌ایم:
با معرفی خودتان و این که از کجا شروع کردید، آغاز کنیم.
کارم را با روزنامه آوای کرمانشاه در سال ۸۰ به سردبیری آقای ملکی شجاع شروع کردم. در خیابان دبیر اعظم و روبروی هتل بیستون. دوستان قدیمی مطبوعاتی استان آنجا باهم همکار بودیم. در یک برهه زمانی همه دورهم بودیم و من شانس آوردم به آوا اضافه شدم. روزی که من وارد شدم، اصلاً عکاس خبری نبودم و قرار نبود عکاس خبری شوم. به‌صورت کاملا اتفاقی از مغازه روبروی آوای کرمانشاه دوربینی، خریدم. یک دوربین تقریبا نیمه‌حرفه‌ای. کم‌کم با آوای کرمانشاه آشنا شدم. عکس‌هایی هم که گرفتم خبری نبود و جنبه یادگاری داشت. آقای ملکی شجاع، از قبل تجربیاتی از عکس خبری داشت و کمکم کرد. یک سری موارد ابتدایی را یادم داد و من کارکردم. کار ابتدا خیلی سخت بود. باید می‌رفتیم هزینه می‌کردیم، فیلم می‌خریدیم. در طول روز پنج، شش عکس می‌گرفتیم که باید می‌رفتیم و آن را ظاهر می‌کردیم. من یک جای تاریک درست کرده بودم و عکس را به‌اندازه ۵ فریم می‌بریدم. بعد می‌بردم لابراتوار، ظاهر می‌کردم، بعد چند تا را انتخاب می‌کردم، چاپ می‌کردم و می‌آوردم دفتر. اسکن می‌کردیم و صفحه‌آراها یکی را با کمک آقای ملکی شجاع انتخاب می‌کردند و توی خروجی می‌آوردیم. این نسل نویی از عکاسی خبری در استان بود و قبل از من فکر نمی‌کنم کسی بوده باشد. اگر بوده جنبه حرفه‌ای نداشته. من که شروع کردم، دیگر عکاس رسمی روزنامه بودم. بعد از من دوستانی به فاصله کوتاهی شروع کردند. آقای عبدالله مرادی که خودش الان نشریه دارد شروع کرد؛ و بعد آقای آرمین کرمی شروع کرد که الان در خبرگزاری فارس در تهران مشغول است؛ و بعد هم خیلی‌های دیگر.
عکاسی را آکادمیک ادامه دادید؟
زمانی که شروع به عکاسی کردم، خیر. من ابتدا در کارخانه‌ای کارگر بودم و عکاس هم نبودم. بعدها دیپلم عکاسی گرفتم و لزومی ندیدم که عکاسی را ادامه دهم. چون بخشی از کار خودت هستی و اطلاعات را با کتاب و امروزه با اینترنت می‌توانی به دست آوری. بعد رفتم و لیسانس مترجمی زبان انگلیسی گرفتم ولی دیدم بعدازآن دیگر بدرد من نمی‌خورد.
اولین دوربینتان چه بود؟
یک دوربین کانن بود.
چقدر خریدید؟
یادم نیست ولی خیلی سطح پایین بود.
الان چه؟
۵D Mark3 Canon و ۵D Mark2 Canon
بسیار باکیفیت‌اند. ولی برای عکاسی خبری ساخته نشده و متعلق به کار استودیو است؛ اما برای کار شهرستآن‌همین کفایت می‌کند.
اولین عکستان چه بود؟
دقیقاً روبروی آوای کرمانشاه و پای هتل، یک نفر نشسته بود و گدایی می‌کرد. یک فضای خاصی خلق‌شده بود. گرفتم و صفحه اول آوای کرمانشاه چاپ شد.
آن عکس را دارید؟
بله. هنوز دارم
بهترین عکسی که گرفته‌اید، چه بوده؟
نمی‌توانم انتخاب کنم. به نظر خودم عکس‌های خوب خیلی داشته‌ام. در بحث مذاکرات هسته‌ای، عکس‌هایم، عکس‌های بدی نشد. پارسال یک مجموعه عکسی از یک خانواده فقیر در جلال وند گرفتم و عکس‌ها را دوست داشتم.
چطور به‌عنوان عکاس ایرنا برای پوشش مذاکرات هسته‌ای به لوزان رفتید؟
خبرگزاری ایرنا برای برنامه‌های برون‌مرزی بیشتر بر اساس تخصص، عکاس‌های تهران را می‌فرستد. ولی هر از چند گاهی عکاس‌های شهرستان را هم می‌فرستد تا از روزمرگی‌های شهرستان کم شود. قرار بود برای سفر وین همراه آقای ظریف باشم و به هم خورد. سفر بعدی لوزان بود و به من گفتند. من هم رفتم ویزا گرفتم و قسمت شد.
فضای آنجا چطور بود؟
البته این اولین سفر کاری خارجی من نبود؛ اما سفر به لوزان برایم متفاوت و بسیار مهم بود. از این سفر درس گرفتم و درسی که در ایران و حتی در تهران نمی‌گرفتم. اینکه چطور با سوژه برخورد کنی. چطور جابجا شوی و عکس را بفرستی و در یکی دو ثانیه عکس بگیری. چطور وقتی تعادل نداری عکس بگیری. خلاصه، یک شرایط خاص بود. من فکر می‌کنم تاثیری که روی من گذاشت، سال‌ها عکاسی استان نگذاشت. ممنونم از ایرنا
تمرکزت روی عکاسی بود یا کار خبر هم انجام می‌دادی؟
همکار رسانه‌ای داشتم که ریز خبرها را دریافت می‌کرد. عکاس خبری خودش هم باید پیگیر باشد. در چنان شرایطی مثل کار محلی نیست. باید خودت پیگیر باشی. در کشورهای اروپایی و برنامه‌های بزرگ، همه توییتر دارند و هر اتفاقی می‌افتد توییت می‌کنند. همه شهروند خبرنگارند و فقط خبرنگار نیستند. یک مقام مسئول که از هتل بیرون می‌آید، همه با موبایل عکس می‌گیرند. عکاس نیستند ولی سریع می‌گیرند و روی شبکه‌های اجتماعی می‌فرستند. شما باید در چنین مکانی به‌روز و کمی هم‌زبان بلد باشید. روز اول خودم گیج شده بودم. خیلی سخت بود. من معتقدم روزنامه‌نگارهای ما هم باید کار با اپلیکیشن ها و دوربین موبایل را حتما یاد بگیرند.
این سختی‌هایی که می‌گویی چه بود؟
در یک فضای باز باحالت لابی، خبرنگارها به تعداد خیلی زیاد حضور داشتند. به شکلی که جلوی دست و پای هم را می‌گرفتند و لحظه‌به‌لحظه، فضا تنگ‌تر می‌شد. مثلاً درهایی را برای جلوگیری از دسترسی خبرنگاران می‌بستند. در آن شرایط ما روزهای آخر کاملا دستمان بسته‌شده بود. در این شرایط شما با کوچک‌ترین چیزی باید بپری و عکس بگیری، کسی هم خبردار نشود. پیگیری لحظه‌به‌لحظه خیلی سخت است. باید توییتر را مدام می‌خواندی. مخصوصاً خود وزاری خارجه. بیشترین سختی کار مربوط به بی‌خوابی بود. اینطور در حالت عادی در کار خبر کمتر پیش می‌آید؛ اما در این دو سفری که من رفتم خیلی سخت بود. سفر اول پنج، شش روز و سفر دوم، ده روز بود. در این دو سفر روزی یک ساعت یا دو ساعت در بیست‌وچهار ساعت می‌خوابیدیم. آن‌هم با استرس و موبایل دستمان بود. در حین انجام کار هم مدام باید مراقب بودی اتفاقی را از دست ندهی. توقعات از ما خیلی زیاد بود. ولی بخشی از آن منطقی نبود. خبرگزاری‌های بزرگ چند عکاس می‌فرستادند. مثلاً یک نفر فقط پنجره آقای کری را با یک لنز تله در نظر می‌گرفت. یک نفر با دوربین کنار دریاچه لوزان می‌ایستاد. من بدشانسی هم زیاد آوردم. روز اول سفر، فلاش دوربینم سوخت. لنز مناسب نبرده بودم و روز آخر که توافق صورت گرفت، لپ‌تاپم سوخت و از کار افتاد. استرس زیادی به آدم وارد می‌شود. بعدازاینکه دو نفر دست می‌دهند یک دقیقه بعد عکس‌ها باید آنلاین می‌شد. تا عکس‌ها را از کارت حافظه به سیستم انتقال دهی و بفرستی برای سردبیر و… حالا این ساعت دو و سه نصف شب به‌وقت‌ایران است. شانس بیاوری سردبیر هم پای سیستم باشد و بفرستد روی سایت که سی، چهل ثانیه از خبرگزاری‌های دنیا عقب نیفتی. حالا تصور کنید، یک اتفاق جهانی و توافق صورت گرفته و من عکس را گرفته‌ام و می‌خواهم بفرستم و لپ‌تاپ سوخته… خیلی بدشانس آوردم.
یک اتفاق بد دیگر این بود که روز دوم سفر، یکی از محافظین آقای کری، بیخودی به من مشکوک شد و آمد جلو و گفت تو دیگر عکس نگیر. پنج دقیقه بعد آقای کری وارد شد. همه داشتند عکس می‌گرفتند و من هم همین‌طور. یک‌دفعه آمد جلو و گفت، مگر نگفتم عکس نگیر. دوربین و کارتم را از من گرفت و گفت اخراجی. من را بیرون کردند. برای ورود چندین و چندلایه حفاظتی را رد کرده بودیم. با این وضع بیرون رفتم. با خودم گفتم چه گلی به سرم بگیرم؟ اینجا حتما در دیگری دارد. هتل محل مذاکرات خیلی بزرگ بود. یک هتل عمومی بود که مردم هم، هم‌زمان در هتل اقامت داشتند. کل ساختمان را دور زدم. از یک جایی شبیه باغ بود و آسانسور داشت وارد شدم. کمی به من مشکوک شدند ولی چیزی نگفتم. از آسانسور رفتم بالا و از در پشتی دوباره وارد شدم و دوربینم را پس گرفتم ولی کارتم را پس نداد. یک چینی هیکلی بود. رئیس محافظ‌های جان کری. گفت دیگر حق نداری عکس بگیری. هر جا هم تو را بگیریم، سریع به ایران دیپورتت می‌کنیم. عکس‌هایم را با کمی تاخیر فرستادم. از آن لحظه به بعد هر جا عکس می‌گرفتم، حواسم به این بود به پست طرف نخورم. روز بعد دیگر این آدم عوض شد و یک تیم دیگر آمد. رفتم و یک کارت ویژه خبرنگاران از یکی از دوستان قرض کردم. شانس آوردم.
در سفر رئیس‌جمهوری به کرمانشاه هم چند عکس خوب از ایشان کنار طاق‌بستان گرفتی.
عکس‌های خوب، یک جایی است بین گرفتن و نگرفتن. یک جایی می‌گویند نگیر. تو باید بگیری. آن‌کسی که می‌گوید نگیر، ممکن است درست درک نکند. آقای روحانی پیچ دور دریاچه را که زد گفتند دیگر عکس نگیرید. محافظ دید عکاسی ندارد و کار خودش را می‌کند. ما را عقب فرستادن. آقای روحانی که رد شد، عکاس‌ها همه عقب بودند و جوری وایساد که طاق‌بستان بک‌گراندش بود. من جلو دویدم و محافظ‌ها را رد کردم و یکی از آن‌ها جلویم را گرفت. گفتم کاری ندارم. داد زدم آقای روحانی، یک عکس یادگاری با طاق‌بستان؛ که ایستاد و محافظ‌ها کاری بامن نداشتند. این اتفاق در مذاکرات هم می‌افتاد. بیست تا عکاس و فیلم‌بردار هیکلی جلویت را گرفته‌اند. یک‌دفعه در باز می‌شد و پانزده ثانیه وقت داشتی عکست را بگیری. کنار این‌ها هم محافظ بود. در این پانزده ثانیه که رد می‌شدی به لبه میز می‌رسیدی باید دوربین را می‌بردی بالا و تق‌تق تق عکس می‌گرفتی. دور میز هم، همه جمع شده‌اند. سه چهار ثانیه وقت‌گیر میاری عکس بگیری. یک‌دفعه می‌بینی آقای ظریف در یک‌حالتی است که نمی‌توانی عکس بگیری؛ مثلا دارد آب می‌خورد. باید اینجا داد بزنی. آقای ظریف دوربین ایرنا را ببین. تق‌تق تق‌تق عکس می‌گرفتی. بعد بیرونت می‌کردند و در این شرایط باید دستت را بالا می‌بردی و همین‌طور توی هوا عکس می‌گرفتی
حسرت نگرفتن چه عکس‌هایی را داری؟
در لوزان دوربین من یک دوربین متوسط در مقابل دوربین عکاس‌های دیگر بود. در شرایط نوری کم، دوربینم کند می‌شد و به فلاش نیاز داشتم. فلاشم هم سوخته بود و جاهایی را به خاطر امکانات بد از دست دادم. یک جاهایی بد آوردم و یک جاهایی شانس آوردم.
چند مورد را بگو.
این‌جور مواقع، بیشتر اتفاق‌های مهم در حاشیه می‌افتد؛ مثلا برخوردهای ناگهانی دو وزیر خارجه در سالن. یک‌دفعه نمی‌گذارند عکس بگیری. یک سری عکس‌ها در ذهنم بود که حسرت زا شد. یک جایی بود که آقای ظریف و همکارانش آمدند بیرون. من رفتم بیرون و عکس گرفتم. به عکاس ایسنا امین خسروشاهی گفتم اینجا اتفاق جدیدی نمی‌افتد. طبقات را رفتیم بالا و در راهروی یکی از طبقات به یک ایرانی خوردیم که آنجا اتاق داشت. گفت بیایید بیایید. رفتیم و از پنجره اتاقش عکس گرفتیم. صدای خشک شاتر دوربین که بلند شد، محافظ‌ها گفتند نگیرید؛ اما ما کارمان را کرده بودیم.
گفتید ایرنا ترجیح می‌دهد عکاس‌های تهرانی را استفاده کند. دو سوال اینجا برایم مطرح شد. مشکلات شما به‌عنوان عکاس در شهرستان چیست؟ چرا برای ادامه کارت به تهران نمی‌روی؟
درکل مشکل عکاس در شهرستان در حاشیه بودن است. مجبوری یک جایی با مدیری سروکله بزنی که تو را نمی‌فهمد. یا تو را به جلسه‌ای می‌فرستند که در شان تو نیست. یا مثلا بخش دیگر، سواد پایین سردبیرها در شهرستان است. عکاس را یک جایی می‌فرستند که ارزش ندارد. جایی که باید بفرستند، این کار را نمی‌کنند. مدیریت عکاسی در اختیار عکاس نیست.
چرا تهران نمی‌روی؟
دوست ندارم. زندگی برایم در تهران سخت است. زندگی بدی دارند. ۵ و ۶ صبح بیرون بزنی و در مترو بخوابی و ناهار و صبحانه‌ات را با خودت ببری. من علاقه‌ای ندارم به این زندگی ماشینی. من شهرم را دوست دارم.
اعتباری که اینجا داری، آنجا کسب می‌کنی؟
بله. بارها به من گفته‌اند. ولی خودم نمی‌خواهم. الان پانزده سال است عکاس خبری‌ام. همین‌الان یک سری مشکلات برایم پیش‌آمده. درد کمر. زانودرد. استرس. اینجا این‌طور است. تهران را تصور کن. عکاسی تهران یک عکاسی بد است. استرس و درگیری و … مگر اینکه وارد عکاسی اجتماعی شوی. عمر زندگی عکاسی خبری یک روز است. بعدازآن روزنامه و خبر وارد آرشیو می‌شود.
یعنی ترجیح ات این است که کنار عکاسی خبری که تاریخ انقضا دارد کار اجتماعی و هنری هم انجام دهی؟
بله، علاقه اصلی‌ام عکاسی خبری نیست. عکاسی که بروی و یک مستند را عکاسی کنی. یک مشکلی را عکاسی کنی. یک مشکل را عکاسی و حل کنی. یا حرفی بزنی. نمونه‌اش در آرشیو ایرنا هست. مشکلات زیست‌محیطی، اجتماعی و… در تهران که باشی، این را هم از دست می‌دهی. عکاس خبری آنجا بیست سال عکس می‌گیرد ولی ممکن است یک عکس خوب نداشته باشد… عکاس خبری بودن شغل مظلومانه ایست. این‌همه فشار و عکس می‌رود در آرشیو
درآمد این کار خوب است؟
به‌اندازه یک کارمند خوب ادارات هم نیست. کارمند ممکن است زیر کولر باشد و چای بخورد ولی عکاس نه.
آدم‌هارا چطور می‌بینی؟ در ذهنت از آن‌ها یک تصویر شبیه عکس‌داری؟
بله، همین‌طور است، چشم عکاس شبیه دریچه دوربین و ذهن او شبیه یک شاتر عمل می‌کند و از همه‌چیز عکس می‌گیرد. حتی آدم‌ها
هنرمندها همیشه یک سری خواسته‌ها از طرف اطرافیانی دارند که درکشان نمی‌کنند. ازین درخواست‌ها دارید؟
یک‌دفعه یک نفر می‌آید می‌گوید، آقا دستت درد نکند. چه عکاسی هستی. این عروسی مارا هم زحمت بکش. حالا تو بیا توجیه کن که آقا من عکاس عروس نیستم. کار من چیز دیگری است.
تا حالا توی رو افتادی؟
برای دوستان نزدیک رفته‌ام. ولی تا آنجا که بتوانم نمی‌روم. توجیه سخت است.
در کرمانشاه بدترین رفتاری که با شما شده، کجا بوده.
در کنسرت‌ها خیلی بد است. یک سری آدم که کت‌وشلوار می‌پوشند و ادای آدم‌های سکیوریتی (امنیتی) را درمی‌آورند. اخم می‌کنند و نمی‌گذارند عکس بگیری.
درباره آن عکس معروف: کرکسی که منتظر مردن آن بچه آفریقایی است و بعدازآن بحث‌های اخلاقی زیادی شکل گرفت، اگر جای آن عکاس بودی چه می‌کردی؟ می‌ماندی و عکس می‌گرفتی؟ یا عکاسی را رها می‌کردی و کمک می‌کردی؟
خیلی به این فکر کرده‌ام. دوربین را کنار می‌گذاشتم و کمک می‌کردم. رسالت عکاس هم کمک کردن به موضوع است. انسانی نیست آدم در این شرایط عکس بگیرد. گاهی بوده من عکاسی زلزله کرده‌ام. دوربین را کنار گذاشته‌ام و کمک کرده‌ام. شاید سردبیر ناراحت شود. بگوید تو عکاسی، باید عکس بگیری. چه‌کار به این کارها داری؟

آوای کرمانشاه- ۹ شهریور ۱۳۹۵

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree