kourosh-soleimani

آوای کرمانشاه- کورش سلیمانی بازیگر سینما، تلویزیون و تئاتر متولد سال ۱۳۵۲ در کرمانشاه است. او دارای مدرک کاردانی علوم آزمایشگاهی از دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه، کارشناسی کارگردانی و کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی از دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران است. او علاوه بر بازی در فیلم‌ها و سریال‌هایی چون «اتوبوس شب» (پوراحمد)، «روزهای زندگی» (شیخ طادی)، « یک گزارش واقعی»(فرهنگ)، «فاکتور هشت» (کریمی) و «نرگس» (مقدم)، «دوردست‌ها» ( ارشاد) و…، اجرای برنامه‌هایی چون «سینما یک» و «رادیو هفت»، بازی در تله‌فیلم‌ها و نمایش‌های متعدد، سابقه نویسندگی و کارگردانی تئاتر را نیز در کارنامه خود دارد. او همیشه خود را به‌عنوان یک کرمانشاهی معرفی می‌کند و صفحه اینستاگرامش پر است از عکس‌هایی که مؤید این موضوع است. با او درباره کرمانشاه، اوضاع فرهنگی کرمانشاه، زندگی و فعالیت‌هایش گفتگو کرده‌ایم.
چطور وارد کار بازیگری شدید؟
در دبستان تیموریان کرمانشاه، معلم بزرگواری داشتیم به اسم آقای سلطانی. او می‌خواست نمایشی را برای دهه فجر آماده کند. ما با ایشان تمرین کردیم. اماحوالی روز ۲۲ بهمن بود که عراق تهدید کرد که می‌خواهد بمباران می‌کند و من به اجرا نرسیدم، چون باید شهر را به دستور پدر برای حفظ جان مان ترک می‌کردیم. کار من از همان دبستان شروع شد. در دوره راهنمایی و دبیرستآن‌هم تجربه‌هایی داشتم. دوران دبیرستان را یک سال در «دبیرستان نمونه» درس خواندم و سه سال پایانی را در «دبیرستان شهدای انقلاب». مدرسه راهنمایی‌ام هم «دکتر معین» بود. فکر می‌کنم به جز دبیرستان نمونه تقریباهمه مدارسی که من می‌رفته‌ام متأسفانه الان در حال فعالیت نباشند. در دوران دبیرستان دیگر دل‌مشغولی ما سینما رفتن بود و من با دوستان کوچه و مدرسه می‌رفتیم سینما. سینما آتلانتیک (پیروزی)، شهر تماشا (استقلال)، آزادی و سینما ایران. به تبع این سینما رفتن‌ها و مطالعه مجلات سینمایی به فیلم و سینما علاقه‌مند شدم. تا اینکه در سال هفتاد با گروه کودک تلویزیون خیلی اتفاقی ارتباط پیدا کردم که در آن مقطع، زنده‌یاد صحبت خدایاری مدیر گروه کودک بود.ایشان معلم اول من و کارگردان بزرگی بودند که من خیلی مدیون ایشان هستم. البته کارگردان آن کار نخست به اسم آقای صمصام از تهران آمده بودند. من این‌طور وارد گروه کودک و البته صداوسیما شدم. از آن به بعد فیلم‌های داستانی بازی کردم، دستیاری کردم، نمایشنامه نوشتم. از سال هفتاد و یک هم تئاتر را شروع کردم. سال هفتاد و یک قرار شد همراه با گروه تئاتری که در تلویزیون بود به کارگردانی آقای غلامحسین لطفی نمایشی به نام «افسانه خروسخوان» در سالن امام اجرا کنیم. این سالن را هم که آخرین بار که آمدم دیدم اثری ازش باقی نیست. البته تئاتر شهر ساخته‌شده و این خوب است، اما کاش قبلی‌ها را هم حفظ می‌کردیم. اصالت چیز خوبی است و مکان‌های قدیمی فرهنگی و با اصالت اعتبار یک شهر هستند. آنجا ما با افسانه خروسخوان سی شب اجرا داشتیم و تئاتر هم این‌گونه شروع شد.
برای ادامه کار هنری به تهران رفتید یا شرایط زندگی این را حکم می‌کرد؟
برای ادامه تحصیل رفتم. قبلش در دانشگاه علوم پزشکی کرمانشاه من فوق‌دیپلم علوم آزمایشگاهی خوانده بودم. بعد رفتم خدمت سربازی و آمدم و دوست داشتم دوباره کنکور بدهم و رشته‌های دیگری را تجربه کنم. اسبم را هم برای دندانپزشکی زین کردم و هم هنر. می‌خواستم هردو را باهم امتحان بدهم. آن سال برخلاف سالی که علوم آزمایشگاهی امتحان دادم، می‌شد در دو رشته باهم کنکور داد. فقط دو سال این‌طور بود و به ما خورد. اگر همان سال ۷۱، هنر امتحان می‌دادم؛ قبول می‌شدم. نهایتاً من سال هفتاد و شش به دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران برای تحصیل در مقطع کارشناسی کارگردانی تئاتر و سپس کارشناسی ارشد ادبیات نمایشی وارد شدم.
چرا هرکسی که می‌خواهد پیشرفت کند، باید از کرمانشاه بیرون بیاید و در بستر تهران قرار بگیرد؟
البته من هم در این مورد از منظری با شما موافقم اما نه کاملا … با توجه به بعضی از کارهایی که دوستان جوان در کرمانشاه انجام می‌دهند، من فکر می‌کنم هنوز می‌شود در کرمانشاه هم به‌خوبی فعال بود و هنوز هستند کسانی که استعداد و پشتکار زیادی دارند. اما اینکه نهایت استفاده از این بچه‌های مستعد می‌شود یا نه بحث دیگری است. چون من نزدیک بیست سال است، در فضای هنری کرمانشاه نیستم، نمی‌توانم به‌طور دقیق و منصفانه قضاوت کنم.

من خودم شخصاً دنبال تجربه کردن وادی‌های گسترده‌تر بودم. حرفی که آن زمان من می‌زدم این بود که  اگر کار تئاتر در کرمانشاه مثل شنا کردن در یک حوض باشد، می‌توان آن را با دریاچه‌ای مثل تهران قیاس کرد.  من نیاز به فضای بزرگ‌تری داشتم، البته الان متوجه شدم که اینجا هم همان حوض است! و اساساً گستره‌ی تلاش در هنر همیشه پس از مدتی تنگ می‌شود و هنرمند باید گستره‌های بزرگ‌تری را جستجو کند. آن سال‌ها در تلویزیون کرمانشاه من نقش اصلی بازی می‌کردم، می‌نوشتم، دستیار کارگردانی می‌کردم. البته همه این‌ها با راهنمایی اساتیدی بود که مدیونشان هستم. آقایان خدایاری، صیافی، بحرایی، پلوک، زندی ، شهراز و خیلی کسان دیگر…. خلاصه اینکه به تهران آمدم و وارد دانشگاه تهران شدم و تجربه‌های تئاتری‌ام را به‌موازات تحصیل ، با گروه دکتر قطب‌الدین صادقی ادامه دادم. در دانشگاه هم، در محضر اساتیدی مثل استاد سمندریان، دکتر ناظر زاده، روشن، سجودی، مقدادی، آژند، عناصری، عزیزی، کشن فلاح، فناییان و …. تحصیل کردم.
تابه‌حال از کرمانشاه برای همکاری دعوت‌شده‌اید؟
برای همکاری که می‌توانم به جرات بگویم بعد از اینکه من کرمانشاه را ترک کردم خیر. البته تا یکی دو سال، تابستان‌ها را که به کرمانشاه می‌آمدم با واحد نمایش رادیو همکاری می‌کردم. ولی دو بار من به‌عنوان مهمان در برنامه‌های کرمانشاه دعوت شدم. که آن‌هم به خاطر دوستی‌ام با فردین امیری و حسین حیدری  بود، فکر می‌کنم دیگر از حافظه‌ی مردم کرمانشاه کارهای ما رفته باشد. البته اگر راستش را بخواهید دو سه تا تله‌فیلم محصول مشترک کرمانشاه و تهران در سال‌های پیش، به من پیشنهاد شد، اما شرایط کاری‌ام طوری بود که نتوانستم همکاری کنم. گله‌ای ندارم، اما از طرف صداوسیمای کرمانشاه، با اینکه جوانی خودم را آنجا گذرانده‌ام، غالبا خبری نبوده است. امیدوارم خودمان‌ هم اگر فراموش شدیم کارهایی که آن سال‌ها تولید کردیم فراموش نشود و گاهی بازپخش شود چراکه کارهای خوبی بودند …
چنین به نظر می‌رسد که صداوسیمای کرمانشاه از ظرفیت‌های موجود و از چهره‌های محبوب کرمانشاهی که الان تهران هستند استفاده‌ای نمی‌کند.
نه‌تنها صداوسیما بلکه فضای هنری کرمانشاه، زمینه‌های علمی-پژوهشی، ورزشی و بسیاری زمینه‌های دیگر از فرزندان کرمانشاهی فعال در سطح کشور که می‌توانند به شهرشان کمک‌های شایانی بکنند انگار بی‌خبر باشند. خصلتی در ما وجود دارد که همیشه برای ما مرغ همسایه غاز است و این یک درد قدیمی است که ما به آن عادت کرده‌ایم. مثلا در حالی که من برای داوری به شهرهای زیادی رفته‌ام و می‌روم، تنها امسال بود که بعد از بیست سال برای اولین باربه‌عنوان داور جشنواره تئاتر استانی کرمانشاه از سوی دوستم آقای درند دعوت شدم. گرچه این بار هم درگیری‌های کاری و اینکه دیر مطلع شدم مانع شد که به‌عنوان داور حضورداشته باشم اما گفتم، من هر کاری بتوانم می‌کنم و در حد توان و امکان و فرصت در خدمت هستم و اگر مواقعی که چند روزی برای سر زدن به خانواده و پدر و مادرم به کرمانشاه آمدم، حاضرم برای بچه‌های جوان و نوجوان کارگاه و ورک شاپ بگذارم. اما این اتفاقات تابه‌حال نیافتاده. نه‌تنها من، دوستان زیادی هستند که اینجا از آن‌ها خیلی استفاده نمی‌شود. کرمانشاه، عزیز من و عشق من است. من واقعاً قلبم برای کرمانشاه می‌تپد. در صفحه اینستاگرامم همیشه از کرمانشاه یاد می‌کنم. مثلاً هفته دفاع مقدس از بمباران‌های وحشتناک آن زمان یادی کردم. سلول‌های ما شکل‌گرفته از جغرافیا و وسعت فرهنگی کرمانشاه است و همه‌جا داد می‌زنم که کرمانشاهیم. چه من و چه خیلی از دوستان‌همینطورند. البته معدود کسانی هستند که حاضر نیستند بگویند کرمانشاهی اند. من با افتخار اسم گروه تئاترم را هم به خاطر این عشق و علاقه «بیستون» گذاشته ام.
همانطور که می دانید، کرمانشاه از مشکلات فرهنگی- اجتماعی زیادی رنج می برد. به نظرتان امثال شما می‌توانید برای برنامه‌های مدنی و کمپین های اجتماعی از شهرت و محبوبیتتان به‌عنوان یک ظرفیت برای کرمانشاه استفاده کنید؟
هرجایی که از من دعوت بشود، هستم. در بحث گرد و خاک من درباره اش نوشتم. برای کرمانشاهی که در زمان جنگ آن‌همه زحمت کشید… این خاک به گلوی خانواده من هم می رود. آن‌ها که عرق کرمانشاهی بودن دارند حتما در این برنامه ها حضور فعال دارند. برای محیط زیست، مصرف آب، یوزپلنگ ایرانی، دریاچه ارومیه و … از ما دعوت می‌شود و ما فعالیت می کنیم، چه بهتر که برای شهرمان‌هم باشد.
برنامه‌های صداوسیمای کرمانشاه را دنبال می کنید؟
بله ولی اشراف کامل بر آن‌ها ندارم. خیلی از دوستانی که فعال هستند و البته به دوران ما بر می گردند، کسانی هستند که در دهه هفتاد پرورش پیدا کردند. این دوستان دارند یکسری کارهای طنز خوب انجام می‌دهند. مثلاً اگر نامش را اشتباه نگویم، کرمانشاه بیست – که البته جای نقد هم داشت – به نظر من کار خلاقانه ای بود. ولی این‌ها برای پتانسیل هنری بالای هنرمندان کرمانشاهی کم است. یادمان نرود در دورانی که امکانات تلویزیون کرمانشاه خیلی کم بود و تله‌فیلم هنوز رایج نشده بود در کشور، ما آنجا تله‌فیلم کار می‌کردیم. فیلم‌های داستانی که در جشنواره های کشوری صداوسیما شرکت می‌کرد و برنده می‌شدند، تولید می‌کردیم. ما پنج ساعت و آن‌هم در روز جمعه، بیشتر برنامه استانی نداشتیم ولی برنامه ها کیفیت قابل توجهی داشتند و مردم پیگیر برنامه‌های تولید کرماشاه بودند. آن جنس برنامه ها چرا دیگر تولید نمی‌شود؟ کارهایی که آن زمان با بازی درخشان زنده‌یاد ثریا شیرزادی، مرحوم نصرت صیافی، مجتبی و مظفر قلندرلکی، جلیل بشتام، ماشااله وروایی، حسن رحمانی، اردشیر قبادی، داریوش گراوندی، بابک فرخ پی، مرحوم امیر عبدلی و… اجرا می‌شد چرا دیگر نیست؟ شما نگاه کنید هنوز این‌ها در ذهن مردم باقی مانده اند. البته خوبی های زیادی هم داریم، مثل برنامه‌های رادیویی وهمان برنامه‌های خلاق طنز. من اینجا لازم می بینم از فضای تئاتر و تلویزیون کرمانشاه خاضعانه خواهش کنم که سعی نکنید شبیه تهران یا جاهای دیگرکار کنید و مبادا که از رنگ و بوی فرهنگی و بومی خودمان غافل شوید. البته که باید کیفیت را از لحاظ فنی بالا ببریم. اما باید مراقب فرهنگ و سنت و زبانمان باشیم و رنگ و بوی کرمانشاه را از کارها نگیریم. رنگ و بوی کردی کرمانشاهی و لهجه کرمانشاهی را از کارها نگیریم. تلویزیون می‌تواند در باره این همه بازی ها، فرهنگ عامه و زیبایی هایی فرهنگی که در روستاهامان هستند برنامه ها بسازد. برنامه‌های دقیق و ارزشمند فراتر از گزارش های گاه سطحی. مهمترین وظیفه تلویزیون استانی، حفظ فرهنگ بومی منطقه با کارهای پژوهشی، مستندها و کارهای داستانی است.
چند سال پیش، پس از فوت مرحوم تندر کرمانشاهی، شما وقتی اجرای رادیو ۷ را به عهده داشتید، شعر گلکم از مرحوم تندر کرمانشاهی را خواندید. ضمن قدردانی از این کار ارزشمند، می‌خواستم بپرسم که این ایده ی خودتان بود؟
بله. من خیلی خوشحالم که چنین ابراز لطفی بعد از دو سال به من می‌رسد. ولی واقعاً من اگر این کار را برای دلم کردم نه برای اینکه از من تشکر کنند. خب ما با ترانه های تندر خاطره ها داریم چرا نباید از فرصتی که داشتم استفاده می‌کردم تا مردم ایرآن‌هم ایشان را اندکی بشناسند؟ ولی شما بین هزاران کرمانشاهی که احتمالا آن برنامه را دیدند و بعدتر با ایشان ملاقات کردم شاید دومین یا سومین نفری هستید که از آن به‌خوبی یاد می کنی و من بسیار ممنونم. البته در صفحه اینستاگرام، همشهری های عزیزم همیشه مرا مورد لطف قرار داده اند که همین جا از شما و ایشان که به این فرزند کرمانشاه ابراز لطف می کنید ممنونم . من پیش بزرگان هیچم. ولی چرا هیچکس به یادبزرگان کرمانشاهی نیست؟ برای شهرام ناظری به تازگی دیدم که برخی مراسم ها را گذاشته اند اما سال‌های سال از ایشان یادی نمی‌شد… آقای علی اشرف درویشیان را جوان کرمانشاهی می شناسد؟ با میزان اثر گذاری اش در ادبیات معاصر کشور آشناست؟ پوران درخشنده عاشق کرمانشاه است. اما ما چقدر فضا را مهیا کرده‌ایم که ایشان بیایند و داخل کرمانشاه فیلمی بسازند؟ چقدر در کرمانشاه برای میرجلال الدین کزازی جلسه سخنرانی گذاشته ایم؟ چند نفر عطا بهمنش را در کرمانشاه می شناسند؟ آقای فردوسی پور با این همه تاثیر گذاری اش خود را شاگرد او می داند. اما الان چه کسی از او خبر دارد؟ یا معینی کرمانشاهی جزو دو سه ترانه سرای درجه یک ما بود. من همان شب درگذشت ایشان، اخبار کرمانشاه را گرفتم و متأسفانه در حد یک خبر به فوت ایشان نپرداختند. این غم انگیز نیست؟ ….  بهمن زرین پور یکی از بازیگران و کارگردانان بزرگ ایران. کرمانشاهی بود. سه ماه پیش فوت کرد … بزرگداشتی در زادگاهشان برای ایشان برپاشد؟ … رضا کرم رضایی که چند سال پیش فوت کرد چطور؟ … یادمان باشد کرمانشاه را باهمین آدمها و بیستون و طاق بستان می شناسند.. حالا هنرمندان هجرت کرده به کنار، زنده‌یاد استاد یداله بهزاد کرمانشاهی را الان نوجوان و جوان کرمانشاهی می شناسد؟ استاد عزیزم فرشید یوسفی  که انشااله همیشه سلامت باشند را چطور؟ کسی به یاد قدردانی از ایشان بابت خدماتشان هست؟ … این‌ها را گفتم که یادآور شوم ما کرمانشاهی ها باید بیشتر هوای خودمان را داشته باشیم. حیف است. اگر به هم توجه کنیم خیلی اتفاقات خوب و شیرینی می افتد، آن وقت است که جوان کرمانشاهی به خودباوری می‌رسد. ما باید قدر نیروهایمان را بدانیم.

خیلی هنرمندها و بازیگرها را داریم که کرمانشاهی اند. من همه را به خاطر احساس خوبی که دارم پیدا می‌کنم. امیدوارم تا آنجا که در توانم هست به‌عنوان یک کرمانشاهی بتوانم اثر گذار باشم و همواره با افتخار از کرمانشاهی بودنم یاد کنم. من خودم را خاک پای کرمانشاه می دانم. وقتی از بیستون به سمت کرمانشاه می آیم، انگار خورشیدی در قلبم طلوع می‌کند، تازه می شوم و وقتی که خارج می شوم، همان خورشید در قلبم غروب می‌کند. البته که من سالهاست در تهرانم و به آنجا هم تعلقاتی دارم. اما کرمانشاه «زادگاه» من است …
من عاشق خلوت خیابان های باران زده ی کرمانشاهم. برای من این طور است. «بارانی که کرمانشاه دارد، هیچ جای دنیا نمی بینی». من عاشق صبحگاهان روشن و هوای سبک سحرگاهی کرمانشاهم. من برای خلوت کردن در نوجوانی و جوانی، خیلی وقت ها تنهایی به طاق بستان رفته‌ام. می رفتم و ساعت ها به نقش های این طاق ها نگاه می‌کردم. می رفتم و در «دو اشکفته» تمرین بیان می‌کردم. البته وقتی به کرمانشاه فکر می‌کنم غم های زیادی هم به یادم می آید. بلای اعتیاد خیلی از دوستان و هم بازی های کودکی من را گرفت. کسی باید به فکر جوان های کرمانشاهی باشد. من دست صاحبان سرمایه ای که در کرمانشاه کار ایجاد می کنند می بوسم … جوان های کرمانشاه نیاز به کار دارند … لیاقت کرمانشاهی بیش از اینهاست. چون خودش راثابت کرده. کیانوش رستمی از کجا می آید… کوروش باقری، حسین و حسن محبی در سال‌های گذشته و خیلی قهرمانان دیگر…کرمانشاهی می‌تواند. فقط باید مدیریت ها و شرایط و زمینه ها درست باشد.
موسیقی و شعر کرمانشاهی را دنبال می کنید؟
شعر کمتر. چون متأسفانه مطبوعات کرمانشاهی به دستم نمی‌رسد. اما در موسیقی کرمانشاه دو خواننده خیلی خوب را دنبال می‌کنم. یکی بهرنگ جباریان است. که خیلی خوب و درست می خواند. دیگری کوروش تیمورزاده که همکلاس من بوده و صدایش بسیار تاثیرگذار ست. این دو را دوست دارم، حس و حال کرمانشاهی کارهایشان را خیلی دوست دارم، کارهای این دوستان را که می گذارم، در خیالم می‌روم به کوچه های کرمانشاه … حسین صفا منش را هم می شناسم که اینجا کنسرت داشت و من رفتم و کلی لذت بردم. این‌ها را در نسل تازه تر می گویم. از نسل قدیمی هم که باید بگویم از ترانه ها و صدای مرحوم طاهرزاده، شهاب جزایری، جمشید عزیزخانی، زنده‌یاد لرنژاد، البرزی و… همیشه لذت برده ام.
 آخرین باری که کرمانشاه آمدید، کی بوده؟
تیر یا خرداد بود … برای عاشورا و تاسوعا دوباره می آیم. انشااله باهمسرم و دخترم مهر آفرین می خواهیم بیاییم تا هم با پدر و مادر و خانواده ی عزیزم دیداری تازه کنیم و هم  به قول کرمانشاهی ها «حلیم نذری بشیوانیم» …
بهترین خاطره تان از کرمانشاه چه بوده؟
بهترین خاطرات من مربوط به دوران کودکی ام در خیابان جلیلی است. بازی های کودکانه مان. ما از صبح تا شب توی کوچه بودیم. ترخن بازی، گردو بازی، تشیله بازی، هفت سنگ، الک دولک، فوتبال، والیبال … یعنی فکر می‌کنم بالغ بر پنجاه بازی داشتیم در کوچه ما. تمام زندگی ام یک طرف و کودکی ام یک طرف. خدا لعنت کند صدام را که به کودکی ما پنجه کشید. یک فضای شاد و یک فضای روشن و شیرین بود که این گرگ کثیف آن را خراش داد. کودکی من هم زیبایی های زیادی داشت و هم تلخی هایی … چند نفر از دوستان عزیز من در کوچه و بر اثر بمباران شهید شدند …
از بین کرمانشاهی هایی که تهران هستند با چه کسانی رابطه دارید؟
طبیعتاً دوستان عزیزی از هنرمندان دارم. با عارف لرستانی که باهم به تیم هنرمندان می رویم. با کامران شریفی که از اساتید خوب عکاسی است. با آرش رصافی، لقمان خالدی، مهرداد سلیمانی، مهدی صبایی، حمید نعیمی، خسرو شهراز، شهرام کرمی، یوسف مرادیان، جمشید عزیزخانی، غلامحسین خان لطفی و … با بانوان ارجمند همشهری هنرمند خانم پوران درخشنده، الهام پاوه نژاد، آزاده نامداری، گلاره عباسی، ماه چهره خلیلی و … هم همکاری داشته ام و به جرات می گویم همه ی این دوستآن‌همواره با عشق از کرمانشاه یاد می کنند.
در حال حاضر مشغول به چه کاری هستید؟
بهار امسال در تماشاخانه سنگلج نمایش «ناگهان پیت حلبی» نوشته امیرعلی نبویان را کارگردانی کردم که خوشبختانه با استقبال کم نظیری مواجه شد. الان مشغول بازی در سریال «سرزمین کهن» به کارگردانی آقای کمال تبریزی هستم و یک نقش متفاوت را در فاز سوم این سریال به عهده دارم. یک تئاتر هم به کارگردانی آقای اکبرنژاد به اسم «فاوست» دارم که اواخر مهر در تماشاخانه ی ایرانشهر روی صحنه خواهد رفت.
و حرف آخر
من ممنونم از شما که به سراغ بنده آمدید. به لطف خدا در تمام شهرهای ایران غریبه نیستیم و مردم به ما لطف دارند؛ اما وقتی یک همشهری یا یک نشریه ی کرمانشاهی مثل شما از ما سراغی می گیرد و ابراز لطف می‌کند برای من طعم دیگری دارد … من یک کرد ایرانیم که به شهرم عشق می ورزم و برای سربلندی شهرم و رشد فرهنگی آن امیدوارم بتوانم حتی اگر شده در حد ذره ای مفید باشم …

یک دیدگاه برای “گفتگو با کوروش سلیمانی/ عاشق قدم زدن درخیابان های باران زده کرمانشاهم”

  • افشین امیری می‌گه:

    باعرض سلام و خداقوت.ضمن تقدیر وتشکر از نشریه آوای کرمانشاه بنده هم به وجود چنین همشهریانی چون کورش سلیمانی عزیز افتخار میکنم و به ویژه اینکه هم ولایتی ماهم هستند امیدوارم در هر کجا و هر جایگاهی هستند همواره سلامت و تندرست و سربلند باشند چون مایه مباهات ما هستند.افشین امیری دفتر مرکزی آتیه سازان.*کرمانشاه*

ارسال دیدگاه

Spam Protection by WP-SpamFree